تبليغاتX
×××گلستان خیال×××

 

دستت رو بذار روی قلبت این ساعت عمرت هست
که داره تیک تیک می کنه جالبه همونی که بهت  
زندگی می ده برات شمارش معکوس رو شروع کرده
منتظر باش اما معطل نشو تحمل کن اما توقف نکن
قاطع باش اما لجباز نباش
صریح باش اما گستا خ نباش
بگو آره اما نگو حتماً
بگو نه ولی نگو ابدا


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرهادی در یکشنبه 1384/12/21 و ساعت 19:4 |

مواد لازم :  ایثار ، علاقه ، محبت ، صداقت و قلبی دوراز کینه .

ابتدا محبت و علاقه را با ایثار وایمان مخلوط کرده سپس به ان چاشنی صداقت ونجابت را اضافه می کنید آن گاه در قلبی دور از کینه ریخته ودر دل می گذاریم برای تزئین این شیرینی می توانیم از لبخند استفاده کنیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرهادی در یکشنبه 1384/12/21 و ساعت 19:3 |

تو آمدی وساده ترین سلام را همراه یادگاری هایت کردی وبا پاک ترین لبخند، وجودم را به اسارت گرفتی، تو آمدی وعمیق ترین نگاه از میان چشمان دریایی ات بر ساحل قلبم نشاندی وزیباترین خاطرات را زنده کردی تو آمدی وگرمی حضوری خورشیدی را بر طلوع آرزوهایم حک کردی و آمدنت همچون قاصدکی بهار را برای هستی خزان زده ام به ارمغان آورد. اما سرانجام، طوفان حسادت قاصدک زندگی ام را به یغما برد کاش می دانستم که کدام بهانه اشتیاق رفتن را در خیالت به تماشا نشست. تو رفتی ومن در سوگ رفتنت. در میان فراموشی ها گم شدم. آری تو فراموش کردی ومن هنوز هم با دیدگانی خواب زده چشم به راهت دارم وهنوز هم مانند پنجره های منتظر باران، حسرت دیدارت را با فرو ریختن اشک هایم به دست غربت می سپارم. ای مقدس! من هنوز هم اصالت نگاهت را می خواهم.

+ نوشته شده توسط فرهادی در جمعه 1384/12/12 و ساعت 14:46 |

 

زندگی بازی یک شطرنج است.

 

زندگی قصه تنهایی ماست.

 

زندگی واژۀ بی معنی خوشبختی است.

 

زندگی یعنی لطافت، گم شدن در نرمی عشق

 

زندگی یعنی چکیدن همچون شمع از گرمی عشق

+ نوشته شده توسط فرهادی در جمعه 1384/12/12 و ساعت 14:45 |

عشق چیست؟

در کلاس همهمه ای سکوت را شکست وبچه ها به هم می پیچیدند و گفتند عشق؛

اما همه چیز عجیب بود زیرا که سؤال می کردند وجوابی نم شنیدند.

عشق چیست؟

دبیر زیست شناسی: عشق میکروبهایی است که از راه دل وارد می شود.

دبیر بینش: تنها یک محبت غریزی است که خدا در دل همه بندگانش قرار داد.

دبیر شیمی: تنها عنصری است که بر روی قلب اثر می کند وآنرا مجروح می سازد.

دبیر جغرافی: عشق مانند زمینی است که جوِّ آن همیشه در حال تغییر است.

دبیر زبان فارسی: فعل + فاعل + مفعول مانند عشق + عاشق + معشوق

دبیر تاریخ معاصر: سلطنتی است که دنیا برایش جنگ می کند.

دبیر انشاء: تنها موضوعی است که شاگردان برای نوشتن زبردستند.

دبیر ریاضی: نسبت عشق به قلب مثل نسبت ارتفاع وارد بر مثلثی است که سه رأس آن: عشق، عاشق، معشوق و مرکز آن امید است.

دبیر فیزیک: قلب انسان آهنربایی است که محبت را با دو قطب N و S جذب می کند.

دبیر ورزش: عشق توپ والیبالی است که وارد قلب می شود جایا شوق اندوه می آورد.

+ نوشته شده توسط فرهادی در پنجشنبه 1384/12/11 و ساعت 18:58 |

من فرشته ای را میشناسم که هر شب به هنگام خواب

با بوسه ای به خواب میرود ... و هر سپیده دم با شروع نسیم سحری

از خواب بیدار میشود وبا شبنم گل های مریم و یاس صورتش را میشوید ، این فرشته

کسی نیست جز : تو

+ نوشته شده توسط فرهادی در پنجشنبه 1384/12/11 و ساعت 18:54 |

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند، بلکه این است که از دوست داشتن باز می مانند0

بزرگترین ریسک در زندگی بیکار نشستن است0

کسی که امیدوار است را نا امید نکن شاید امید تنها دارایی اوست.

وظیفه سبب می شود که کارها را به خوبی انجام دهی ، اما عشق کمک می کند تا آنها را به زیبایی انجام دهی.

+ نوشته شده توسط فرهادی در پنجشنبه 1384/12/11 و ساعت 18:52 |

با تو ای گل اعتباری یافت عشق

سبز شد شورو بهاری یافت عشق

با تو شهر زندگی تفسیر شد

عشق در آیینه ها تکثیر شد

بی تو اما عشق را کو اعتبار

کو تبسم، کو شکفتن ، کو بهار

بی تو در گرداب غم گم می شوم

باز دلگیر تو من می شوم

+ نوشته شده توسط فرهادی در شنبه 1384/12/06 و ساعت 21:46 |

در اين دنيای وارونه غزل خوانم بمان با من

غريبی می کند چشم پشيمانم بمان با من

به جز شعری صميمانه ز تو چيزی نمی خواهم

ببين عمری است ويلان بيابانم بمان با من

مروری می کنم بر خاطرات کهنه ام هر شب

پر از اشکم ولی خشکيده چشمانم  بمان با من

تو يادت هست روزی که برايم گريه می کردی

مرا ارام گفتی بهتر از جانم بمان با من

به جانت ای گلم  نشکسته پيمانم بمان با من

 

+ نوشته شده توسط فرهادی در شنبه 1384/12/06 و ساعت 21:45 |

بی تو ای آرام جان سير گلم دل خواه نيست

با نوای سينه ام جز تو كسی همراه نيست

سوختم چون شمع در بزم رقيبان وهنوز

با خيالت خامشی را در نهادم راه نيست

آزمودم در فراقت از طپيدن های دل

زآشنايان هيچ كس از حال من آگاه نيست

بي نيازان را به خلوت عالمی گر ديگر است

در بساط مستمندان غير اشک و آه نيست

+ نوشته شده توسط فرهادی در شنبه 1384/12/06 و ساعت 21:43 |
آتش عشق چو با پرتو حسنش افروخت

دل ديوانه ی ما خانه به دوشان را سوخت

شمه ای خواستم از عشق بپرسم گفتا

بايد از مكتب دل سوختگان عشق آموخت

سال ها داشتمی گوهر عشقش دردل

آخر آن ماه به يک غمزه زمن برد و فروخت

ديد موزون چو فلک بر تن ما جامه ی عشق

به طراز قد ما پيرهن مهر بدوخت

برد آن خسرو خوبان به يكی طرفه نگاه

آن چه در سينه دلم بهر نثارش اندوخت

+ نوشته شده توسط فرهادی در شنبه 1384/12/06 و ساعت 21:43 |

به نام تک نوازندة گیتار عشق  

حرف آخر:

اگه میخوای بدونی چقدر دوستت دارم، یه روز که بارون می آد برو زیر بارون و سعی کن قطره ها رو بگیری اونایی رو که می گیری تو منو دوست داری و اونایی را که نمی تونی بگیری من تو را دوست دارم.   J

+ نوشته شده توسط فرهادی در شنبه 1384/12/06 و ساعت 19:36 |

تنهایی آشیانه تفکراست. خنده اسلحه جنگ با زندگی است. خوشبختی زبان یکدیگر را فهمیدن است. غم ارزان ترین کالا در بازار عمر است.

+ نوشته شده توسط فرهادی در شنبه 1384/12/06 و ساعت 19:34 |

اوقات خوش آن بود که با دوست سپری شد

                   باقی همه بی خبری وبی حاصلی شد

 
+ نوشته شده توسط فرهادی در شنبه 1384/12/06 و ساعت 19:33 |

 

خدایا عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد کردم

گفتی و فرمان نکردم ،

درماندم و درمان نکردم

خدایا عاجز و سر گردانم نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.

خدایا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری

من چون تویی دارم و تو چون خود نداری
+ نوشته شده توسط فرهادی در جمعه 1384/12/05 و ساعت 17:59 |

وقتی تو بیایی شاخه ی گل سرخی خواهم شد

در دست کودکی خندان که به استقبالت می آید

و در هیاهوی اشکها ولبخندها گم خواهد شد

ای از تبار آسمان ‘ حنجره های خسته از بیداد

تو را فریاد می زنند

بی تردید‘ نگاه مهربان تو مرهی خواهد بود به زخمهای کهنه شان

وقتی تو بیایی

دقایق را رها می کنم و برای دیدن تکه ای از بهشت بسوی تو می آیم

با دستهایی پر از نیاز ‘ ای حا ضر تر ین غایب

وقتی تو بیایی

پیشانی بر جای قدوم مقدس میگذارم و سجاده ی

سبز نیاز را می گشایم وبا هر دانه تسبیح نام

زیبایت را تکرار می کنم می دانم که می آیی
+ نوشته شده توسط فرهادی در جمعه 1384/12/05 و ساعت 17:58 |
زندگی مانند جوی آبی است که گاهی روی آن یخ می بندد ودر عین حال آب از زیر یخ ها جریان دائمی خود را ادامه می دهد، نادان از دیدن یخ ها افسرده می شود وعاقل متانت خود را حفظ می کند وبه جریان آب توجه می کند و اطمینان دارد که دیر یا زود، یخ ها ذوب می شود وآب همچنان جریان می یابد.
+ نوشته شده توسط فرهادی در جمعه 1384/12/05 و ساعت 17:57 |

به نام خالق روز وشب تار                كه روياند زگل، گه گل وگه خار

به نام آن كه جان جاودان است                گهي جان بخش وگاهي جان ستان است*

+ نوشته شده توسط فرهادی در جمعه 1384/12/05 و ساعت 17:55 |